تبليغاتX
ر ی ر ا
ر ی ر ا
ادبی،فرهنگی،هنری
نیمه 2

سلام به همه ی دوستان

نمی دونم این روزها چرا تمام غزل ها نیمه کاره تموم میشن

یه غزل نیمه کاره دیگه:

 

حالا بدون مانتو شبیه عروسکی

تندیس ناز وسوسه بانوی عینکی

با چشم های صورتی و دگمه های خیس

دیگر به این نتیجه رسیدم که کودکی...

.

.

.

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 14:54  توسط سید مهدی باقرزاده | 

سلام به همه

یه غزل نیمه کاره

:

و بیت بیت نگاهش به سمت...

 

 

همین که مرتکبت شد به اشتبـاه افتــاد

دوباره حس غزل گفتنش بـه راه افتــاد

 

و دگمه های بلوزت... غزل غزل واشد

و بیت بیت نگاهش به سمت مـاه افتــاد

 

و شـــاعـــــری بـه اتهـــام بیت بــالایی

درآمد از ته این چالــه و بـه چاه افتــاد

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 0:11  توسط سید مهدی باقرزاده | 
خط کشی ...

سلام دوستان عزیز...

بعد از مدت ها سنکوپ فکری بالاخره تونستم یه چیزایی بنویسم...

اینو به فال نیک می گیرم و امیدوارم که نظرات سازنده شما منو کمک کنه که همچنان به نوشتن ادامه بدم...

و این هم آخرین شعر سپیدی که نوشتم...

امیدوارم منو از نظرات قشنگتون بی نصیب نگذارید...

 

خط کشی های خیابان

چه ساده

ناخن هام را مجاب می کنند

که گرمای زمین را

هم خوابگی آغازند

و ناخن هام

که خفتِ خورشید را می خواهند از آن بالا...

گه گاه نگاهت چه غم انگیز می شود خانم!!

خط کشی ها

چه ساده

زیر ناخن هام عبور می کنند

به مرور روزمرگی خیابان

که این روزها

انتظار آمدن هیچ کس را

خمیازه تعارف می کند

گه گاه

به نگاه غم انگیزتان خانم...

حالا از آن جا که نشسته ای

خط های این پیشانی را بشمار

نگاه کن

چه ساده ناخن هام

پیشانی ام را خنج می زنند

این روزها

که نگاهت

مدام

غم انگیز می شود خانم...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 20:20  توسط سید مهدی باقرزاده | 
و تو ...
 

                و تو نیستی...

 

و هوا جمعه است

و تو نیستی...

.

.

.

2 نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 21:23  توسط سید مهدی باقرزاده | 
خبر...
سلام به همه دوستان...

امیدوارم که تابستون خوبی رو شروع کرده باشید...

یه خبر خوب برای تمام برو بچه های شاعر و نویسنده و نقاد:

آقای کمال شفیعی مشعوف از شاعران و نویسندگان و منتقدین طراز اول استان همدان اقدام به ساخت

وبلاگ کرده...

اگه مایل به خواندن مطالب ادبی ناب و نقد آثارتون هستید به وبلاگش سر بزنید...

دوستان اینو جدی میگم که آقای شفیعی رو از دست ندین...

این آدرس وبلاگ ایشونه:

http://adrapana.blogfa.com/

و ایمیل شخصی ایشون هم که می تونین آثار خودتون رو براشون بفرستین و نقدش رو دریافت کنید:

kamalshafiei_m@yahoo.com

روزهای خوبی داشته باشین...

ریرا...

2 نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 18:46  توسط سید مهدی باقرزاده | 

کنــار پنجـــره یک مـــرد داشت جان می داد

غرور، قدرت خود را بـه من نشـــان می داد

کسوف بود؟ نه ! خورشید دل گرفته ی ظهر

پــــیــــام تسلیتش را بـــه آسـمــــان می داد

دلـــم بـــرای خـــودم لااقل کمــی می سوخت

اگــــر کـــه پــوچـــی دنیایتـــان امان می داد

زمـــان همیشه مــــرا زیر خویش له می کرد

همیشه فـــرصت من را به دیــگـــران می داد

پســـر گــــرفت ســــر تیـــغ را، رگــش را زد

پـــدر بـــه کـــودک قصـــه هنــوز نان می داد

و بعد زلـــزلـــه شـــد، چشـــم را کـه وا کردم

میـــان خـــواب کــسی هی مرا تکان می داد!!

                                                 سید مهدی موسوی

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 20:41  توسط سید مهدی باقرزاده | 
لبان بی رژلب...

بـــرای دفـــعـــه آخــــر بیـــا کمــی بـه عقب

به چشــــم هـــای صمیمی، لبـان ِ بی رژ ِلب

 

شروع قصـــه همیــن بود: پنـــجـــره وا شد

و بــــی نــهـــایت دیــــوار بـــاقــــی مطـلب

 

به جستجوی تو رفتــم دو ســـال در بـــاران

و سوختـــم هـــمـــه ی عمـر در تشنج و تب

 

خدا چه کرده به من که پس از دو سال هنوز

ولـــم نـمــی کنــد این عشق، عشق لامصّب!

 

بــه جــای آن کـــه بــگـــویی بـرو خداحافظ

مـــرا بــبــوس صمیمانـه عشق من: عقرب!

_______________

تــمــام هستی این شـعــر نـعش روباهی ست

کــه در میــان دلــم گـــریــه کرده از سر شب

 

                                                              سید مهدی موسوی

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 10:24  توسط سید مهدی باقرزاده | 
خدا نخواست...

می خواستم عزیز تو باشم ... خدا نخواست

همراه و همگریز تو باشم ... خدا نخواست

 

می خواستم که ماهی غمگین برکه ای

در دستهای لبریز تو  باشم ... خدا نخواست

 

گفتم در این زمانه ی کج فهم کند ذهن

مجنون چشم تیز تو باشم ... خدا نخواست

 

می خواستم که مجلس ختمی برای این

پائیز برگریز تو باشم ... خدا نخواست

 

آه ای پری هر چه غزلگریه ! خواستم

بیت ترانه ای ز تو باشم ... خدا نخواست

 

مظلوم ساکتم ! به خدا دوست داشتم

یار ستم ستیز تو باشم ... خدا نخواست

 

نفرین به من که پوچی دستم بزرگ بود

می خواستم عزیز تو باشم ... خدا نخواست

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 9:29  توسط سید مهدی باقرزاده | 
اخم شما...

از چشمهای من هیجان را گرفته اید

این روزها عجب خودتان را گرفته اید

اردیبهشت نیست که اردی جهنم است !

لبهای سرختان که دهان را گرفته اید

به چرت و پرت و فحش و ... ببخشید مدتی است

از شعرهام لحن و بیان را گرفته اید...

خانم ! جسارت است ببخشید یک سئوال

با اخمتان کجای جهان را گرفته اید ؟

خانم ! شما که درس نخواندید ... پس کجا

کی دکترای زخم زبان را گرفته اید ؟

خانم ! جواب نامه ندادید بس نبود

دیگر چرا کبوترمان را گرفته اید ؟

خانم عجالتا" برویم آخر غزل

نه این که وقت نیست ! امان را گرفته اید

                  ***

اما به ما نیامده دل کندن از شما ...

 

2 نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 19:43  توسط سید مهدی باقرزاده | 
خرهای...

دائم خیال می کنم اینجا کسی کم است

یک سایه عین خاطره های پر از غم است

 

سر خورده می شود به خودش پشت می کند

اصلا" شبیه عکس شما نیست ... آدم است

 

شاعر که می شود به خدا بال می زند

بر شانه های محکمش انگار یک بم است

 

یک آئینه شکل خودم یا که شکل تو

تصویر صاف آئینه ام نیست  ... مبهم است

 

یک سایه از نجابت مردی که نیست شد

یک سایه که برای نبودن مصمم است

 

مردی که با صداقت خود داد می زند:

هی خر شدن نشانه ی اولاد آدم است  

2 نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 19:39  توسط سید مهدی باقرزاده | 
 
bgsound src="http://users.pandora.be/iranianmidi/marabebos.mid " loop="-1> "